خانه

درباره



پیام های اخیر


برچسب ها


بایگانی ها


اشتراک صفحه

RSS

Atom

RSS























صفحه اصلی

چند روز قبل آقاي دكتر عبدالكريم سروش به بهانه‌ي حوادث اخير كشور، نامه‌اي خطاب به رهبر معظم انقلاب نوشت با عنوان «جشن زوال استبداد ديني» كنايه از اينكه جمهوري اسلامي ايران در حال فروپاشي است! من به همه‌ي دوستان حزب‌اللهي و دانشجويان معتقد به نظام و انقلاب و رهبري پيشنهاد مي‌كنم اين نامه را به دقت بخوانند. از لحن اين نامه‌ نبايد ترسيد. نبايد به اين بهانه كه سروش به رهبري توهين كرده و يا كلماتي را در نامه‌اش آورده كه خوشايند ما نيست، آنرا ناديده گرفت و نخواند. سروش هميشه عادت دارد كه به جاي برخورد علمي و منطقي با مخالفان و منتقدان خود، آنها را با عبارات و برچسب‌هاي مختلف مورد هدف قرار دهد.

خواندن اين نامه و دقت در آن، اشتباهات آقاي سروش و در مقياس بالاتر، اشتباهات طبقه روشنفكر جامانده از ملت را به خوبي به ما نشان مي‌دهد. اين نامه از لحاظ منطقي، عقلي و دلايل مستند آنقدر ضعيف و فاقد اعتبار است كه خود سروش هم براي پنهان كردن اين اشكال، نامه‌اش را در لابلاي كلماتي آهنگين و عباراتي رنگين و ابيات و اشعار شاعران نوشته. بنابراين ذهن خواننده بجاي پيدا كردن دلايل و مستندات، درگير ادبيات آن مي‌شود و به جاي تعقل و تفكر در محتوا، متوجه ظاهر فريبنده‌ي آن مي‌شود. گويي قرار است اين نامه در يك مسابقه ادبي و يا يك جلسه شعر و شاعري مورد نقد و بررسي قرار گيرد.

سروش همچنين مي‌خواهد عمدا به ما القا كند كه اين نامه را خطاب به آقاي خامنه‌اي نوشته، حال آنكه اصلا و ابدا چنين چيزي نيست. اگر صدر و ذيل نامه را به دقت بخوانيم و دغدغه‌هاي سروش را در آن ببينيم متوجه مي‌شويم كه مخاطب وي در حقيقت بنيان‌گذار جمهوري اسلامي ايران يعني امام خميني است نه آيت الله خامنه‌اي. به عبارت ديگر سروش دارد افكار و انديشه‌هاي امام خميني را رد مي‌كند و عقده‌هاي چندين ساله خود را بر انديشه‌هاي امام خميني فرو مي‌كوبد نه آيت‌الله خامنه‌اي.

البته اين مساله‌ي تازه‌اي نيست. در سالهاي اخير مباحث مطرح شده توسط سروش علاوه بر فقدان خلوص علمي از مرز موضوعات خالص علمي نيز فراتر رفته و صريحا به نتيجه‌گيري‌هاي خاص سياسي و اجتماعي انجاميده است. بطوريكه ايشان در مطالب خود صريحا به اثبات جدايي دين از سياست، نفي حكومت ديني و ولايت فقيه، رد اصالت و حقانيت فتواي امام خميني در مورد سلمان رشدي، زير سوال بردن دفاع مقدس و غيرعقلاني دانستن آن، و … پرداخته‌اند.

اين نامه تناقضات متعددي هم دارد كه پيدا كردن آنها، اساس و بنيان اين نامه را برهم مي‌زند. نامه‌ بر فرضياتي بنا نهاده شده كه همه دلخوشي سروش و نتيجه مورد نظرش بر اساس آن فرضيات موهوم و دروغين بدست آمده است. از تقلب و خيانت و جنايت و تجاوز گرفته تا از دم تيغ گذراندن درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان! من مانده‌ام چنين هولوكاست فجيعي در كجاي ايران اتفاق افتاده و چگونه ملت ايران آنرا تحمل مي‌كند؟!

سروش  پايه و اساس اصلي نامه‌ي خود را سخنان رهبر انقلاب قرار داده. او به زعم خود مي‌خواهد با تعبير و برداشت ناشيانه  آن سخنان، نتيجه بگيرد كه نظام اسلامي و حكومت ديني در آستانه فروپاشي است! وي با آوردن بخشي از سخنان رهبر انقلاب مي‌نويسد «آقاي خامنه‌اي!… شما گفتيد که «حرمت نظام هتک شد» و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد!»

اين پايه و اساس نامه آقاي سروش است. وي با چنان شور و شعفي درباره اين عبارت مي‌نويسد كه آدم واقعا مي‌ماند كه مگر رهبر انقلاب چه چيزي گفته بود كه سروش با شنيدنش اينقدر خوشحال شده و آنرا به زوال حكومت ديني تعبير كرده؟! (البته دليل شور و شعف ايشان براي ما كاملا معلوم و مشخص است. بالاخره آقاي سروش بهانه‌اي لازم داشت تا نامه‌اش را بر اساس آن بنويسد. حتي اگر آن بهانه كاملا غلط و اشتباه باشد) اما وقتي به اصل سخنان رهبر انقلاب در جمع دانشجويان دقت مي‌كنيم متوجه مي‌شويم كه مراد رهبري از اين جمله- «هتك حرمت نظام»- آن چيزي نيست كه سروش ادعا كرده، بلكه مقصود ظلمي است كه در حوادث بعد از انتخابات، به حق مردم و نظام اسلامي شده است. دقت كنيد:

«يك عده‏اى آنچه را كه بعد از انتخابات اتفاق افتاد، آن ظلمى كه به مردم شد، آن ظلمى كه به نظام اسلامى شد، آن هتكى كه از آبروى نظام در مقابل ملتها به وسيله‏ى بعضى انجام گرفت، اينها همه را نديده مي‌گيرند، فرضاً مسئله‏ى فلان حادثه را، زندان كهريزك را، يا قضيه‏ى كوى را قضيه‏ى اصلى دوران بعد از انتخابات تا امروز قلمداد مي‌كنند؛ اين خودش يك ظلم ديگر است. مسئله‏ى اصلى، مسئله‏ى ديگرى است. مسئله‏ى اصلى اين است كه مردم در يك حركت عظيمى، در يك انتخابات پرشورِ خوبِ كم‏نظيرى حضور پيدا كردند و اين رأى بالا را توى صندوقها ريختند. هشتاد و پنج درصد شوخى است؟ اين انتخابات، نظام را كه در اين يكى دو سال اخير همين طور پى‏درپى پيشرفتهاى اقتصادى و علمى و سياسى و امنيتى و بين‏المللى براى خودش كسب كرده بود، در يك مرحله‏ى عالى از امتياز و آبرو قرار ميدهد، بعد ناگهان مشاهده ميكنيم يك حركتى صورت ميگيرد براى نابود كردن اين حادثه‏ى افتخارآميز. مسئله‏ى اصلى اين است»

از اين عبارات كاملا واضح، مشخص مي‌شود كه منظور رهبر انقلاب از هتك حرمت نظام يعني چه. ايشان ضمن محكوم كردن تخلفاتي مانند حمله به كوي دانشگاه و ماجراي بازداشتگاه كهريزك و … به ظلم بزرگتري هم اشاره كردند يعني ظلم به ميليون‌ها ايراني و ناديده گرفتن حضور 40 ميليوني آنها در انتخابات و زير سوال بردن انتخاب آنها. ظلم به پيشرفت‌هاي اقتصادي و علمي و سياسي و امنيتي و بين‌المللي نظام. اين كجا و آن چيزي كه آقاي دكتر برداشت كرده و ادعا مي‌كند؟ يعني واقعا آقاي سروش از درك اين مساله ناتوان است يا اينكه خودش را به ندانستن زده؟!

البته از كسي كه به «حقيقت مطلق» اعتقادي ندارد و همه انديشه‌ها و نظرها و برداشت‌ها و دين‌ها را حق مي‌داند و كلام خدا را هم در هر لحظه و هر نقطه و هر مكان داراي معاني متفاوت مي‌داند و همه برداشت‌هاي ديني را هم به رسميت مي‌شناسد، عجيب نيست كه از سخنان صريح و واضح رهبر انقلاب برداشتي متناسب با خواست خودش داشته باشد، اما عجيب اينجاست كه دكتر سروش اين بار برخلاف مرام و مسلك سابق خود، تنها يك برداشت، آنهم برداشت خودش را به رسميت شناخته و همان را عين واقعيت دانسته!

عجيب‌تر از همه‌ي اينها اينكه آقاي دكتر سروش بعد از مدتها كه قرآن را «كلام محمدي» مي‌دانست، اين‌بار براي اثبات ادعاهايش ناگهان تغيير موضع داده و از «كلام خالق سبحان» سخن مي‌گويد و از آن شاهد مي‌آورد!

سروش همچنين در قسمت ديگري از نامه‌اش، درباره دين مي‌نويسد و ادعا مي‌كند كه با نابودي استبداد ديني، حكومتي خواهد آمد كه به ديانت احترام مي گذارد: «ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه‌ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست… ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد… بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته‌ام و درس دين داده‌ام…»

حال ببينيم كه منظور آقاي سروش از حكومت فراديني كه در آرزوي تشكيل آنست و آن ديني كه وي آنرا ارج مي‌نهد و آن ديني كه وي دردش را داشته و درسش را داده، كدامست؟ لطفا عبارات زير را به دقت بخوانيد و قضاوت كنيد:

در حيطه ولايت باطني، رابطه مريد و مرادي برقرار است، اما در حيطه ولايت سياسي، حتي ائمه هم وجوب اطاعت ندارند چه برسد به فقيه! مردم مي‌توانند بر امام معصوم هم خرده بگيرند، انتقاد كنند و در جايي فرمانش را اطاعت نكنند! (سروش، ماهنامه كيان بهمن 77) ولايت منحصر در شخص نبي اكرم است و با رفتن او، ولايت نيز خاتمه مي‌يابد! ولايت پيامبر بعد از او به كسي منتقل نشده است! (كيان آبان 77)

تفكر ديني با استخدام طبيعت منافات دارد يا حداقل خنثي است! (هفته نامه آبان خرداد 78) حقيقت دين همان تجربه فردي ديني است كه در مورد پيامبران «تلقي وحي» نام گرفته و دين هيچ ارتباطي به امور اجتماعي و سياسي و حكومتي ندارد، هر كسي همان قدر ديندار است كه به اين تجربه فردي رسيده باشد. (روزنامه صبح امروز خرداد 78)

ارتداد حق طبيعي هر انساني است! (كيان فروردين 78) هيچ ديني عقلا نمي‌تواند مردم را از انتخاب دين ديگر منع كند چون خود آن دين زاييده انتخاب بوده. (صبح امروز شهريور 78) در تعارض تكاليف ديني و حقوق بشر، حقوق بشر مقدم است! متاسفانه فقهاي ما اطلاعات برون ديني ندارند و متوجه اين نكات نيستند(صبح امروز شهريور 78)

ارزش‌هاي ديني دائما در تغييراند، اگر روزي فاطمه مي‌گفت بهترين زنان كسي است كه نامحرم او را نبيند، امروز كسي نمي‌تواند اين را بپذيرد!(ماهنامه زنان دي 78)  فرهنگ شهادت خشونت آفرين است! (روزنامه نشاط خرداد 78) در تاريخ جديد خدايي كه مومنان كشف مي‌كنند ممكن است با خدايي كه گذشتگان كشف و تجربه مي‌كردند متفاوت باشد! (كيان ش 52)

مخالفت محققانه با دين كفر نيست. چون كفر موضع‌گيري در مقابل خداست ولي مخالف دين از روي تحقيق در قبال خدا موضع‌گيري نكرده است. (راه نو مرداد 77) مفاهيم ديني مانند ذم دنيا، رضا به قضاي الهي و توكل و زهد و … مناسب دوران تاسيس يك نهضت و انقلاب مي‌باشد، چون لازمه انقلاب، بريدن از دنيا و از خودگذشتگي است، اما براي دوران ثبات، كارآيي ندارد! (روزنامه ايران دي 77)

دين ورزي روحانيان، عوامانه و مصلحت‌انديشي است، عاطفي، تقليدي، تعبدي، سنتي و ميراثي است. ملاك، حجم عمل است نه انديشه و تعقل. روضه‌خواني‌ها و زيارات دسته جمعي، تعصب و تجزم و تكفير و طرد، در اين نوع دينداري، زياد به چشم مي‌خورد. (كيان بهمن 78)

قرائت هاي مختلف از دين زدودني نيستند و همه را بايد به رسميت شناخت، اينها در ذات يكي هستند (روزنامه ايران دي 78) جهان مدرن پرده از رازهاي موهوم ديني برداشته و دين را از صحنه اجتماعي به يك حيطه‌ كاملا فردي عقب رانده است (كيان مرداد 77)

احكام اسلام آميخته به اسطوره‌اند و اگر از آنها اسطوره‌زدايي شود به راحتي به مرور زمان قابل تغيير اند. مثلا حجاب جنبه اسطوره‌اي دارد نه اينكه براي حفظ عفت باشد! (ماهنامه زنان دي 78) انقلاب ما بر اساس اسلام اسطوره‌اي بنا شده، نه اسلام عقلاني. روحانيت ما هميشه عوام‌زده و دنباله‌رو عوام بوده‌اند و عوام هم اسلام اسطوره‌اي را بهتر قبول مي‌كنند تا اسلام عقلايي (روزنامه نشاط خرداد 78)

حكومت ديني جلوي رشد علمي مردم را مي‌گيرد. در نظام لائيك تركيه، روحيه علم‌جويي و حقيقت‌طلبي بهتر رشد كرده است زيرا آنجا ارزش هاي ديني را با علم مخلوط نكرده‌اند (نشاط خرداد 78) اگر قبول كنيم اسلام يا پاره‌اي از احكام آن سياسي است، بايد اين احكام، موقت باشند چون حكم سياسي موقت است. (كيان فروردين 78)

اين‌ها بخش كوچكي از آراء و عقايد آقاي سروش درباره دين و انديشه‌‌هاي ديني است. كاملا مشخص و معلوم است كه ايشان درباره دين و احكام دين چطور فكر مي‌كنند. وقتي ايشان به ولايت ائمه قائل نيستند، آيا ديگر جايي براي ولايت فقها مي‌ماند؟ واضح است كه اين ادعاها، در نهايت به نفي كامل دين مي‌انجامد و ماهيت و حقيقت دين را نفي مي‌كند. اين را مقايسه كنيد با آراي امام خميني كه دين را حقيقتي با ابعاد گوناگون فلسفي، اعتقادي، عرفاني، فقهي و مناسكي اجتماعي- سياسي و تامين‌كننده سعادت و نيكبختي آدمي در دنيا و آخرت مي‌دانستند.

حال بايد از ايشان پرسيد آيا دين بدون ولايت ائمه (ع) همان ديانتي است كه قرار است در حكومت موهوم و خيالي شما به آن اهميت داده شود؟ آيا اين همان ديانتي است كه شما دردش را داريد؟ اين دين و اين ديانت در ميان مردم داراي چه جايگاهي است؟ آيا مردم ديندار ايران هم به چنين دين و ديانتي  كه در آن «شهادت طلبي حسين بن علي و نهضت عاشورا خشونت و عامل خشونت ناميده مي‌شود» اعتقاد دارند؟ البته سروش جواب اين سوال را قبلا داده‌ است:«عوام، اسلام اسطوره‌اي را بهتر قبول مي‌كنند تا اسلام عقلايي!»

اينجاست كه يك تناقض ديگر هم در نامه آقاي سروش آشكار مي‌شود. اگر دين عموم مردم كشور اسطوره‌اي است و نه مانند ايشان عقلايي، پس سروش از كدام مردم دم مي‌زند؟ اين مردمي كه قرار است استبداد حكومت ديني را نابود كنند، كجا هستند؟

سروش هم سبز مي‌شود!

از ديگر تناقضات رفتاري سروش اينست كه ناگهان عضو جبهه سبز مي‌شود! او چنان از «انتخاب سبز موسوی» سخن مي‌گويد كه اگر كسي خبر نداشته باشد، گمان مي‌كند ايشان از سينه‌چاكان ميرحسين موسوي در انتخابات بوده است. كافيست سري به اخبار روزهاي تبليغات بزنيم و نامه‌هاي محكم و تند و اهانت‌آميز او را به ميرحسين موسوي و محمود دولت‌آبادي بخوانيم:

«در خبرها آمده بود که آقای موسوی به دانشجویی که از نقش وی در انقلاب فرهنگی سوال کرده بود، چنین پاسخ داده بود که من در آن هنگام نخست‌وزیر نبودم و نقشی در انقلاب فرهنگی نداشتم و سندی در این مورد وجود ندارد.  پاسخ به آن دانشجو، درحقیقت پاسخ به عبدالکریم سروش بود که درجواب دروغ‌ها و توهین‌ها و تمسخرهای یک نویسنده در محفل حامیان موسوی، انگشت برنقش مهم میرحسین موسوی در ستاد انقلاب فرهنگی نهاده بود و از وی خواسته بود تا این راز ساده را فاش کند و اطلاع درست و دقیق در اختیار پرسشگران قرار دهد… آقای موسوی اما به جای گفتن این حقیقت ساده، راه ناصوابی را برگزید و پاسخ آن دانشجوی د‌ل‌سوخته را چنان مبهم داد که کس نداند وی در آن ایام چه کاره بوده است.

آقای موسوی شما که همه افتخارتان پیروی از امام است، چرا؟ شما که خود منصوب امام بودید و به فرمان او بر صدر جلسات می‌نشستید، چرا خبر درست و دقیقی از آن نمی‌دهید؟ آیا فردا هم اگر به کرسی ریاست‌جمهوری بنشینید، همین‌طور حق دانستن  مردم را محترم می‌شمارید؟ گفته‌اید شما در انقلاب فرهنگی نقشی نداشتید. که این‌طور؛ ولی صورت مذاکرات شورای انقلاب چیز دیگر می‌گوید!…

این در انقلاب فرهنگی. اما در ستاد انقلاب فرهنگی چطور؟ آیا آن‌جا هم بی‌نقش بودید؟ قربان تمکینت شوم. میبین و سر بالا مکن. من می‌دانم که حامیان شما، از جمله آقای مسجدجامعی، در تشکیل آن جلسه و دعوت از آن نویسنده و تحریک او، خطای سیاسی و اخلاقی بزرگی مرتکب شدند و جای خالی دروغ  را پر کردند و پویش انتخاباتی شما را به رنگ جفا آلودند! اما شستن آن رنگ با رنگ دیگر میسر نیست. از شما انتظار بزرگ‌منشی بیش‌تری می‌رفت! یکی این‌که آن گفتار و کردار زشت را نکوهش و سرزنش کنید و دوم این‌که شجاعانه از اقدام امامی که افتخار پیروی او را دارید و نیز از نقش خود در انقلاب فرهنگی و ستاد انقلاب فرهنگی بی‌شرمندگی دفاع نمایید و چون یک فرد مطلع و مسوول، زوایای نهفته آن‌را آشکار سازید و نشان دهید که برنامه‌ریزان و مجریان انقلاب فرهنگی چه کسانی بوده‌اند و خود در گشودن پرونده مذاکرات شورای انقلاب در این خصوص پیش قدم شوید و هم‌چنین تصریح کنید که آیین‌نامه‌های انقلابی برای سانسور کتاب و غیره محصول شورای عالی انقلاب فرهنگی کنونی است که شما هم عضو آن بوده‌اید و هستید! طفره رفتن و سر زیر برف کردن و جواب چند پهلو و سربالا دادن و کتمان حقیقت نمودن و به حمایت توهین‌کنندگان برخاستن و در قبال دروغگویان و درشتگویان سکوت پیشه کردن، شیوه صادقان و کریمان نیست

و اين هم مطلب توهين آميز سروش درباره محمود دولت‌آبادي:

«به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست. خبر آوردند خفته‌اي است در غاري نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است! گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گاف‌هاي گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين! آخر او مي‌توانست به اين خفته پريشان‌گو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاه‌ها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش!»

همان طوري كه مي‌بينيد سروش به صراحت ميرحسين موسوي را به دروغ‌گويي و پنهان‌كاري و عدم شجاعت و سانسور كتاب و … متهم مي‌كند و نيز اظهار نگراني مي‌كند كه آيا ميرحسين موسوي در صورت پيروزي حق دانستن مردم را محترم می‌شمارد؟

كدام را باور كنيم؟ آن دشمني ديروز و آن اتهام دروغگويي و گزافه‌گويي و پنهان‌كاري كه سروش به موسوي نسبتش مي‌داد و يا توهمات امروز او را درباره «پيروزي سبز موسوي» و مدايح او را درباره‌ي موج سبز؟ البته مي‌شود اين‌ها را هم گذاشت به حساب همان برداشت‌هاي متفاوت وي از يك موضوع. يعني ممكن است سروش هر لحظه و هر دقيقه و هر ثانيه، از يك مساله‌، برداشت‌هاي متفاوتي داشته باشد! بستگي به اين دارد كه در آن لحظه‌ي خاص مصلحت چه باشد؟! يك روز مصلحت حكم مي‌كند موسوي دروغگو و بي‌انصاف باشد، روز ديگر حكم مي‌كند كه «پيروز سبز انتخابات» باشد. چرا؟ چون آقاي سروش هر روز به رنگي است. يك روز به رنگ زرد كروبي، يك روز هم رنگ سبز موسوي!

البته ايشان درباره موج سبز هم دچار توهمات و تناقضات شديدي هستند. آقاي سروش برخلاف عقايدشان كه با مطلق‌گرايي مخالف هستند، اينجا به مطلق‌گرايي اعتقاد كامل دارند. همه سبزها را همان طوري معرفي مي‌كند كه خودش تصور مي‌كند. فرض سروش اينست كه هر كسي كه در انتخابات از ميرحسين موسوي حمايت كرده امروز بايد قطعا در موج سبز موهوم وي جاي گرفته باشد و با نظام و رهبري مخالف باشد. اما سروش اينجا هم اشتباه مي‌كند. وي آنقدر دچار توهم سبز شده كه فرصت فكر كردن را هم بخود نمي‌دهد تا همه آدمهاي دور و بر موسوي را به خاطر آورد. من به آقاي سروش كمك مي‌كنم تا اين آدمها را بهتر بشناسد:

آقاي سروش! مجيد مجيدي را كه مي‌شناسيد؟ مجيدي كسي است كه در انتخابات اخير از موسوي حمايت كرده و فيلم تبليغاتي‌اش را هم ساخته بود. آيا مواضع او را درباره خودتان به خاطر داريد؟ او همان كسي است كه بعد از شنيدن اظهارات شما درباره قرآن محمدي، موضع گرفت و درباره شما گفت:«من نه از موضع دفاع از حاكميت و دولت كه مي‌دانيد مرا با سياست و سياست پيشگي كاري نيست كه از موضع يك مسلمان، يك هنرمند پيرو مكتب اهل بيت، انزجار خود را از آنچه يك به اصطلاح روشنفكر گفته است اعلام مي‌كنم و از همه آنان كه در مقابل اين جفاي بي‌نظير سكوت پيشه كردند گله مندم» پس معلوم مي‌شود در ميان حاميان موسوي و اطرافيان او آدمهايي هستند كه با دين و ديانت موهوم شما مخالف هستند و آنرا به رسميت نمي‌شناسند و حتي شما را به خاطر آن تكفير مي‌كنند!

اگر تصور مي‌كنيد كه به خاطر حوادث بعد از انتخابات، مجيدي و امثال مجيدي از اعتقادات ديني خود دست برداشته و بخاطر مصلحت، در كنار شما جاي گرفته‌اند اشتباه مي‌كنيد. اگر گمان مي‌كنيد در موج سبز موهوم شما، كه در آن «گوگوش و سروش» جاي گرفته‌اند، «سيد مهدي شجاعي و مجيد مجيدي و ميرشكاك و عبدالجبار كاكايي» هم حضور دارند، كاملا در اشتباهيد. اين موج سبز با آن موج سبز خيالي شما زمين تا آسمان فرق دارد.

اما چرا مي‌گويم كه مراد دكتر سروش از نوشتن اين نامه بيان كينه‌هايش از اصل نظام و امام خميني است؟ چون سروش بخوبي مي‌داند كه بخش زيادي از راي دهندگان و حاميان ميرحسين موسوي آدمهايي هستند كه به اين نظام و به اين انقلاب اعتقاد كامل دارند. اصلا خود موسوي هم با ادعاي پيروي از خط امام به صحنه انتخابات آمده بود. در اين شرايط قطعا به مصلحت دكتر سروش نيست كه خودش و موج سبز موهومش را در برابر اين جمعيت قرار دهد، به مصلحتش آن است كه بگويد«ما پيرو خط امام هستيم و با آقاي خامنه‌اي مخالفيم!» اما سروش چند خط پايين‌تر همين مصلحت را هم فراموش مي‌كند و رفتار منافقانه‌اش را لو مي‌دهد. بخوانيد:«بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته‌ام و درس دين داده‌ام، از بيداد اين نظام استبدادآئين برائت می‌جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده‌ام از تو پوزش و آمرزش می‌طلبم!»

به نظر شما آيا دكتر سروش دقيقه‌اي و ثانيه‌اي در دوران رهبري آيت الله خامنه‌اي مقام و مسئوليتي در اين مملكت داشته؟ خير. همه ما بخوبي مي‌دانيم كه او اگر در اين نظام مسئوليتي داشته، در سالهاي اول انقلاب و در زمان حيات امام خميني بود؛ كه سروش مسئوليت آن چند وقت را «خدمت به ظالمان» تعبير مي‌كند! اين عبارت عمق كينه و بغض وي را نسبت به امام راحل نشان مي‌دهد.

سروش از نوشتن اين نامه چه هدفي داشته؟

سروش خود بهتر از هر كسي مي‌داند كه توهماتش در ميان مردم ايران جايي ندارد چرا كه به گفته‌ي خودش «عموم مردم ايران عوام هستند و برخلاف او، دنباله‌رو اسلام اسطوره‌اي» پس اين سوال مطرح مي‌شود كه او از نوشتن اين نامه كه تاثيري در عموم مردم ايران ندارد چه منظوري داشته؟ به نظر من يكي از اهداف سروش و آدم‌هايي مانند او اين است كه در اين روزها و در آستانه بازگشايي دانشگاه‌ها، فضا را براي ادامه بحران مهيا نگه دارند و نگذارند كه شرايط كشور آرام شود. سروش به عنوان يكي از رهبران فكري جريان سكولار كشور، با نوشتن چنين نامه‌اي، به جريان وابسته به خود پيغام مي‌دهد كه اين اعتراض و اين آشوب‌ها نبايد تمام شود، بايد ادامه پيدا كند و به همين دليل است كه با توسل به شعر و شاعري و قطعات ادبي، نامه‌اي مي‌نويسد و ادعا مي‌كند كه نشانه‌هاي سقوط حكومت ديني را با چشم خود ديده است! اما حقيقت چيز ديگري‌ است…

ما چه وظيفه‌اي داريم؟ همان طور كه در ابتداي اين مطلب گفتم، ما نبايد از خواندن و روبرو شدن با چنين نامه‌هايي بترسيم و از عبارات و توهين‌هاي آن ناراحت شويم. بايد آن را بخوانيم و دروغ‌هايش را افشا كنيم. بايد هوشيار باشيم و با تدبير عمل كنيم. فراموش نكنيم كه رهبر معظم انقلاب حدودا بيست روز پيش در ديدار با دانشجويان به اين مساله اشاره كرده بودند كه اين قضايا به پايان نرسيده، صحنه‌گردان‌هايي پيدا خواهند شد كه بيكار نخواهند نشست:

«من به شما عرض كنم دانشجوهاى عزيز! اينها نااميد نيستند؛ دارند قضايا را دنبال مي‌كنند؛ به اين زودى هم زمين نمي‌گذارند. اينها صحنه‏گردانهائى دارند، صحنه‏گردانهائى هم پيدا خواهند كرد. دانشگاه بايد بهوش باشد. دانشجوى مؤمن و مسلمان و دانشجوئى كه به كشورش علاقه‏مند است و دانشجوئى كه به آينده‏ى كشور و آينده‏ى نسل خودش دلبسته است، بايد هوشيار باشد. بدانيد اينها دارند طراحى مي‌كنند؛ البته شكست مي‌خورند. من الان به شما عرض مي‌كنم، اينها در نهايت شكست مي‌خورند؛ اما درجه‏ى بيدارى و هوشيارى من و شما مي‌تواند در ميزان خسارت و ضررى كه وارد مي‌كنند، تأثير بگذارد. اگر هوشيار باشيم، نمي‌توانند صدمه و ضررى بزنند. اگر غفلت كنيم، احساساتى بشويم، بى‏تدبير عمل كنيم، يا خواب بمانيم و اينجور عوارض به سراغمان بيايد، ضرر و زيان و هزينه بالا خواهد بود؛ ولو در نهايت موفق نخواهند شد.»

متن کامل این پست را در http://feedproxy.google.com/~r/ahestan/~3/XnxTNQPcSIs/ بخوانید

نوشته شده توسط در تاریخ: 21/6/1388 - 13:50 ب.ظ | موضوع : سیاسی | در زمینه: , , ,
پیوست: images.jpg

نظرات

بدون نظر