' ادب و هنر




خانه

تماس



پیام های اخیر


برچسب ها


بایگانی ها


اشتراک صفحه

RSS

Atom

RSS























صفحه اصلی

  • مداح‌ معروفی که جاروکش‌ حرم‌ شد+عکس

    ملاباسم کربلایی مداح معروف همزمان با عملیات نصب ضریح جدید اباعبدالله الحسین(ع) به زیارت مضجع شریف آن حضرت شتافت و دقایقی را در جوار مضجع شریف حضرت سیدالشهدا گذراند. وی همچنین لحظاتی را به جاروکشی اطراف مضجع نورانی حضرت اباعبدالله(ع) پرداخت.   ملاباسم سال‌ها در ایران به نوحه خوانی پرداخته است و با پخش نوحه خوانی‌هایش به زبان عربی از صدا و سیما در محرم چندسال پیش در بین ایرانیان شناخته شد. وی مداحی را ۲۳ سال پیش از حسینه کربلایی‌های اصفهان آغاز کرد و پس از آن در حسینیه زینبیه قم برای عراقی‌های مقیم این شهر نوحه خوانی کرد.    ملاباسم سپس در کویت ساکن شد و نوارنوحه خوانی‌هایش را در استودیوهای لبنان و کویت ضبط کرد و اکنون به مداح شناخته شده‌ای به ویژه در مناطق شیعه نشین کشورهای عربی تبدیل شده است. یکی از مداحی های معروف و تاثیر گذار ملاباسم کربلایی «تزورونی» است که از زبان امام حسین(ع) جملاتی را که در روایات آمده است برای زائران بیان می‌کند. 

    نوشته شده توسط در تاریخ: 19/11/1391 - 10:48 ق.ظ | موضوع : ادب و هنر | در زمینه:
    با هیچ نظری

  • برای سالهلی تنهایی مادرم

    مگه می شه ماه تو خواب من بیاد
    مث چشمای تو مهربون باشه
    مگه می شه عمری از تو بگذره
    زندگی هنوز برام جوون باشه

    حتی آینه ،حتی قاب پنجره
    مث عکسای تو دلبری نکرد
    حال و روز منُ از کسی نپرس
    دنیا با هیچکی برادری نکرد

    مگه می شه زیر بارونای تند
    چتر شونه های خیسم نباشی
    مگه می شه تو شبای بی کسی
    واسه این گمشده محرم نباشی

    این روزای لعنتی که می گذره
    گاهی خنده هاتُ کمتر می بینم
    مث مهتاب ِ تو حوض خونه ها
    گاهی تصویر تُ پرپر می بینم

    گاهی یه خاطره، یه عکس قشنگ
    از تو ، دنیامُ به غارت می بره
    گاهی وقتا خیلی دلتنگ توام
    این روزای لعنتی که می گذره

    همه از عطر تو مهربون می شیم
    رد پات رنگ گلای قالیه
    ته چشم تو یه عکس گم شده س
    ته قلب ما یه قاب خالیه

    نوشته شده توسط در تاریخ: 1/10/1390 - 14:25 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر | در زمینه:


  • النگو ، النگو ، خلخال نه...

     

     

     

         ۱)النگوی پیرزن سکته ای رو به موتی در اتاق "آی سی یو" یکی از دور افتاده ترین بیمارستان های داغون جهان به سرقت رفت. پیدا کنید نام بیمارستان را:

    الف:آتیه

    ب:پارس

    ت:تهران کلینک

     ث:دی

    ج:ساسان

    چ:مهر

    ح،خ،د،ذ،ر،.ژ و....:موارد بیشتر

     

    2) به نظر شما بهترین طنز پرداز کشورمان که طنز تلخ نمی گوید کیست؟

    الف: مرحوم منوچهر احترامی

    ب:دزد بی پدر و مادر

    پ: ابوالفضل زرویی نصر آباد

    ت:ناصر فیض

    ث:امید مهدی نژاد

    نوشته شده توسط در تاریخ: 24/7/1390 - 14:18 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • ما....

     

     

     

    ما :آیه ی دشوار که تفسیر نشد

    در لوح مقدسی که تحریر نشد،،

     

    شاید روزی به این دیار آمده ایم

    از خواب فرشته ای که تعبیر نشد.

     

    نوشته شده توسط در تاریخ: 11/7/1390 - 12:45 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • معمار بلاغت نوین

         این یادداشت را نه برای انتشار در ویژه‌نامه‌ای می‌نویسم، نه به سفارش نشریه‌ای؛ حتی نه به امید این که به ملاحظة کسی برسد که درباره‌اش نوشته می‌شود. می‌خواهم با این چند سطر شکسته و بسته، مختصر اشاره‌ای بکنم به یکی از برکاتی که وجود جناب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برای شاعران و منتقدان این روزگار داشته است.

         مسلماً این یادداشت مختصر نمی‌تواند حتی گوشه‌ای از یکی از ابعاد شخصیت چندبعدی ایشان را هم به تصویر بکشد. فقط یک حق‌گزاری اندک است نسبت به مردی که بسیار چیزها از او آموخته‌ام و اگر درست بگویم، نگاه و نگرشم نسبت به شعر، مباحث بلاغی شعر و آثار بسیاری از شاعران فارسی، با مدد از نوشته‌های این بزرگ، دگرگون شده است.

     

         بدون تردید، باید دکتر شفیعی کدکنی را یک مجدّد در عرصة زیبایی‌شناسی شعر فارسی دانست، معمار بنایی جدید که هرچند در زمین قدیم ساخته شده است، ساختاری تازه دارد.

         حقیقت این است که تا چند دهه پیش، نظام و متون آموزشی ما در عرصة نقد و ارزیابی شعر بسیار سنتی بود و ناکارآمد. هنوز در عروض فارسی، بحث اصلی، شناخت ارکان و افاعیل و زحافات عروضی بود و در علم قافیه، شناخت حروف و عیوب آن. در بدیع کار صاحب‌نظران ما بیشتر دسته‌بندی و شاخه‌بندی صناعات معنوی و لفظی بود و پرداختن به بعضی صنایع که اصلاً ارزش هنری نداشت.

         چنین بود که بیشتر توان فکری ما صرف فراگرفتن و حفظ کردن این قواعد و قوانین و دسته‌بندی‌ها می‌شد، تا ارزش هنری‌شان. مثلاً در مبحث تشبیه، ما باید این را می‌آموختیم که «تشبیه جمع» آن است که «یک چیز را به چند چیز تشبیه کنند» و «تشبیه تسویه» آن است که «چند چیز را به یک چیز تشبیه کنند» و «تشبیه ملفوف» آن است که «اول همه مشبه‌ها و بعد از آن همه مشبه‌ به‌ها را ذکر کنند» و «تشبیه مفروق» آن است که «چند مشبه و چند مشبه به باشد و هر مشبه بهی را تالی مشبه خود قرار دهند.» ولی بسیار به ندرت از این سخنی می‌رفت که به راستی این تشبیه تا چه حد تازگی دارد؛ تا چه پویایی دارد؛ تا چه حد با فضای ذهنی شاعر و مخاطب او نزدیک است؛ تا چه حد عینی و ملموس است؛ تا چه حد از کشف برخوردار است. به راستی ارزش هنری تشبیه در چیست؛ یک تشبیه خوب برای تأثیرگذاری بیشتر باید چه ویژگیهایی داشته باشد.

         و در وزن و قافیه باز این بحث در کار نبود که به راستی تأثیر هنری وزن در چیست. چرا کلام موزون بیشتر جذاب است و باز آیا این جذابیت تا چه مایه ارزش دارد. چرا قافیه به کلام زیبایی می‌بخشد و این زیبایی در چه جایهایی خلل‌پذیر است. هر آنچه آموزش داده می‌شد «قواعد» بود و آن هم به صورتی خشک و قالبی. به واقع در اینجا بیشتر سخن از «انواع و اقسام» بود و «قواعد و مقررات»، تا «چیستی» و «کیفیت» آرایه‌های ادبی.

         در نهایت دانش‌آموختة این نظام آموزشی کسی می شد که «بحر رمل مثمن مخبون» را خوب می‌شناخت و می‌دانست که «الف تأسیس» در قافیه چیست و «جناس مذیل» با «جناس متوازی» چه تفاوتی دارد. برای هر یک از اینها نیز مثالهای بسیاری به خاطر داشت و البته کمتر به این می‌اندیشید که برای یک شعر، ملفوف بودن و مفروق بودن تشبیه کارسازتر است یا این که آن تشبیه ملموس و تازه باشد یا نباشد.

         با این وصف، مهم‌ترین متن آموزشی بلاغت فارسی، «فنون بلاغت و صناعات ادبی» مرحوم جلال‌الدین همایی بود و از حق نباید گذشت که ایشان کوشیده بود که مباحث خشک و سنگین بلاغت قدیم را تا حدی که در آن عصر ممکن بود ساده و منسجم سازد و با بیانی متناسب با پسند مخاطب جوان آن روز، بازنگاری کند و البته در مواردی به نقد و ارزیابی آن صنایع نیز بپردازد. به واقع این کتاب را می‌توان جامع مباحث و نگرشهای بلاغی کهن ما دانست. ولی من وقتی پس از خواندن این کتاب و فراگیری بیشتر مباحث آن، به کتاب «صور خیال در شعر فارسی» دکتر شفیعی برخوردم، انگار پنجره‌ای به دنیایی دیگر برایم باز شد.

         پنجرة بعدی که باز چشم‌اندازی کاملاً‌ بدیع در برابرم گشود، «موسیقی شعر» دکتر شفیعی بود. آنگاه بود که به ناکارآمدی بسیاری از آن آموزه‌های کهن پی بردم و دریافتم که جایگاه اصلی تخیل، موسیقی و زبان در شعر کجاست و از چه منظری باید به اینها نگریست.

         جالب است که همة کتاب صور خیال دربارة عنصر خیال است، ولی هیچ چیزی دربارة انواع تشبیه و استعاره و مجاز و کنایه در این کتاب نمی‌توان یافت، مگر در حدّ ضرورت برای ارزیابیهای هنری. بخش مهمی از کتاب موسیقی شعر به وزن و قافیه اختصاص دارد، ولی هیچ سخنی از ارکان و افاعیل و زحافات و حروف قافیه و عیوب قافیه در آن نیست. به واقع اگر هم عیبی در قافیه مطرح می‌شود، نقد خود «قافیه‌اندیشی» است و این که در مجموع وجود یا عدم قافیه چه سود و زیانی برای شعر دارد.

         نمی‌توانم بگویم که این طرز نگاه، اولین بار توسط دکتر شفیعی ارائه شده است؛ ولی می‌توانم گفت که ایشان یک دیدگاه کاملاً شکل‌یافته، منظم و مهم‌تر از آن، ملموس و عینی در زیبایی‌شناسی شعر ارائه می‌کند که سخت آموزشی است و کارآمد.

         بر این «آموزشی بودن» و «کارآمد بودن» از آن روی تأکید می‌کنم که ایشان توانسته‌ است تعادلی دلپذیر میان مباحث نظری و کاربردهای عملی آنها ایجاد کند. تعادل دیگر، در حوزه سنت و نوآوری است، به‌گونه‌ای که ایشان با همه نوآوری و نواندیشی خویش، متکی به سنت شعری ماست و با همه وقوف بر بلاغت سنتی و متون ادب کهن، نگاهی امروزین دارد. و تعادل دیگر از آن روی ایجاد شده است که ایشان در عین وفاداری به معیارهای اکادمیک، از ذوق و زیبایی‌پسندی بهرة تمام دارد. یعنی دارندة خصایل و اوصافی است که بسیار به ندرت در یک شخص جمع می‌شوند.

         چنین است که نظریات دکتر شفیعی کدکنی هم برای آموزش شعر بیشترین سودمندی را دارد و هم برای نقد شعر. من خود این تجربه را داشته‌ام. به واقع کتاب «روزنه» بر بر مبانی نظری مطروحه در کتابهای ایشان شکل یافت و دلیل اصلی استقبال خاص و گسترده از این کتاب نیز همین است. من در هنگام تألیف و به ویژه بازنویسی کتاب، منابع بسیاری را از نظر گذراندم، از «المعجم» و «معیارالاشعار» بگیرید تا «طلا در مس» و «شعر بی‌دروغ، شعر بی‌نقاب» ولی در هیچ جای، مباحث بلاغی شعر با این کارآمدی مطرح نشده بود که در کتابهای دکتر شفیعی شده بود.

         ولی این بازنگری و درست‌تر بگویم معماری نوین دکتر شفیعی کدکنی در مباحث بلاغی شعر حاصلِ چیست؟ مسلماً آگاهی ایشان از مکاتب و نظریات نوین نقد شعر در دنیا در این میان بی‌اثر نبوده است و نیز وقوف تمام بر متون بلاغی کهن فارسی و عربی. ولی به گمان من از اینها مهم‌تر نگاه کنجکاوانه و دگراندیشانة دکتر به مسائل شعر است. ایشان دارای این قدرت شگفت‌آور است که هر قضیه‌ای را از جوانب گوناگون بنگرد و در این میان بحثهای تازه‌ای به میدان افکند که از نگاه دیگران پنهان مانده است. این را نه تنها در عرصة زیبایی‌شناسی شعر، که در دیگر پژوهشهای ادبی ایشان هم می‌توان حس کرد. کتابهایی از قبیل «آن سوی حرف و صوت»، «مفلس کیمیافروش»، «زبور پارسی»، «شاعری در هجوم منتقدان»، «شاعر آینه‌ها» و «تازیانه‌های سلوک» سرشار است از این برداشتهای متفاوت، کنجکاوی‌ها و ریزبینی‌های شگفت‌انگیز و بررسی شخصیتها و مسایل ادبی از زوایایی که تا کنون کمتر به چشم دیگران آمده است. چنین است که در آثار ایشان همواره با رخدادهای تازه روبه‌رو می‌شویم. این که چرا انوری با وجود و حضور شاعرانی بزرگ همچون حافظ و مولانا، از پیامبران سه‌گانة شعر دانسته می‌شود، برای من معمایی بود که در کتاب «مفلس کیمیافروش» گشوده شده. و بسیار از این قبیل معماها و پرسشهاست که پاسخشان را در آثار ارزشمند دکتر شفیعی کدکنی می‌توان یافت.

    (پس از درج مطلب و با مراجعه به سایت فارسی‌زبانان متوجه شدم که هژدهم مهرماه، هفتاد و دومین سالگرد تولد استاد دکتر شفیعی کدکنی است. این را به فال نیک می‌گیرم.)

    نوشته شده توسط در تاریخ: 8/7/1390 - 3:39 ق.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • شهید روز های رفته از خاطر

     

     

    شهيد كوچه هاي ساكت و سردم

    شهيد راه هاي دور و بي عابر

    پناه چترهاي مانده در توفان

    شهيد روزهاي رفته از خاطر

     

    تو از من مي گريزي! عشق يا نفرت

    تو با من آشنايي!  دوست يا دشمن

    شهيد ِجنگ هر روزي كه مي بيني

    كنار لاله ها بنويس اسم من

     

    چه فرقي مي كند، يا من ازين توفان

    به ساحل مي رسم يا موج يا قايق

    كنار لاله ها بنويس يك سرباز

    كنار لاله ها بنويس يك عاشق

     

    ببين! آغوش اطمينان و آرامش

    ببين! ديوار تن پوش تو، جان من

    ببين! فانوس دنياي تو روشن شد

    به ياد چشم هاي مهربان من

     

    كنار لاله ها بنويس اسمي كه

    پناه خواب آرام پرستوهاست

    شهيد بي پناهي هاي آدم ها

    شهيد بركه ي آرامش قوهاست

    نوشته شده توسط در تاریخ: 6/7/1390 - 11:42 ق.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • خاطرت جمع من پریشانم!

    چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

     

    غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

     

    به همم ریخته ست گیسویی

    به همم ریخته ست مدتهاست

     

    هم به هم ریخته ست هم موزون

    اختیارات شاعری خداست!

     

    در کش و قوس بوسه و پرهیز

    کارمان کار ساحل و دریاست

     

    نیست مستور آن که بد مست است

    چشم تو این میانه استثناست(۱)

     

    خاطرت جمع من پریشانم

    من حواسم هنوز پرت هواست

     

    از پریشانی اش پشیمان نیست

    دل شیدای ما از آن دلهاست!

     

    هر کجا میروی دلم با توست

    هر کجا میروم غمت آنجاست

     

    عشق سوغات باغهای بهشت

    عشق میراث آدم و حواست

     


     

    (۱) مگرم شیوه چشم تو بیاموزد کار/ ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند (حافظ)

     

    نوشته شده توسط در تاریخ: 5/7/1390 - 19:13 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • باغ کیانوش، باغی است تماشایی!

    قصه "باغ کیانوش" نوشته دوست و برادر بزرگوارم جناب عزتی پاک، یکی از شیرین‌ترین قصه‌هایی بوده که تا به حال خوانده‌ام. قصه‌ای که از جنس قصه‌های ایرانی است. قصه‌ای که این روزها جای مشابه‌های آن در ویترین کتاب‌فروشی‌های کشورمان سخت خالی است. قصه‌ای که همیشه باید باشد و اگر نباشد معتقدم قصه‌نویس‌های ما به بیراهه رفته‌اند.

    در تعریف من، قصه همین است. همانی که اصالت دارد و روایت آن برای مخاطب شیرین و دل‌چسب است. برخلاف آنچه که این روزها آن را به بیراهه کشیده‌اند و تعریف غلطی از آن ارایه می‌دهند و البته این  نتیجة همان مرعوب شدن‌ها و استحاله شدن‌ها در قبال فرهنگ غربی است. غافل از اینکه ایران و ایرانی فرهنگ خودش را دارد و قصه خودش را.

    القصه که قصه "باغ کیانوش" یک قصة اصیل ایرانی است. قصه‌ای از جنس ادبیات داستانی ایران. قصه‌ای که خصایص ایرانی و انسانی در آن موج می‌زند و یکی از پرافتخارترین مقاطع تاریخی ایران را در ذهن مخاطب جاودانه می‌سازد.

    و شاید خصوصیت اصلی قلم آقای عزتی پاک هم همین باشد که از همان ابتدا، ساده‌نویسی را مثل خیلی از بزرگان ادبیات داستانی ایران سرمشق خودش قرار داده است و البته این کم هنری نیست که بتوانی ساده بنویسی و در عین حال سخنان نغز بگویی و پرمغز. صمیمی بنویسی و در عین حال انگشت بگذاری به جدّی‌ترین مسئلة زندگی بشر که دفاع از جان و ناموس و آب و خاکش باشد.

    و علاوه بر این، آن خصوصیتی که او را در این عرصه درخشانده‌تر نشان داده است، صبر و حوصله مثال زدنی اوست. این روزها که بیشتر اهل قلم شتابزده در عرصه‌های نشر، اسب طمع می‌دوانند و چوب حراج به ذوق و اندیشه و هنر می‌زنند، عزتی‌پاک با عزت نفس و پاکی، در شرایط اقل مادی به وظیفه‌ای که خود بر عهدة خود گذاشته است مشغول است. او خود را متعهد کرده است که کمتر بنویسد و خوب بنویسد و هیچ سرمایه‌ای بالاتر از این نیست که انسانی به تعهد خویش با خویش پایبند باشد.

    و البته از آنجا که اجر هیچ زحمتی ضایع نمی‌شود، موفقیت او در هر سه کتابی که ایشان به نگارش درآورده‌اند، پاداش بزرگی است که خدا به او عطا فرموده است. همچنین رحم و عطوفتی نیز بر دل اهل محافل ادبی خوب ما انداخته، که او را بارها به عنوان نویسنده برتر معرفی کرده و از کتاب‌های خوبشان با عناوین مختلف تقدیر کرده‌اند.

    ناگفته نماند که باغ کیانوش، باغی است تماشایی!

    به نقل از: باغچه (مجید محبوبی)  

    نوشته شده توسط در تاریخ: 31/6/1390 - 15:12 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • خبر دروغ نبود ....

     

    هفته ی پیش اصفهان بودم ...33 پل مثل پیرمردی سالخورده خم شده بود روی زاینده رود ... زاینده رود که خشک بود و غم انگیز ... همه جا شایع شده بود 33 پل ترک برداشته ... این غزل همان شب متولد شد :

    شکست آینه و شمعدان ترک برداشت
    خبر چه بود که نصف جهان ترک برداشت

    خبر رسید به تالار کاخ هشت بهشت
    غرور آینه ها ناگهان ترک برداشت

    خبر شبانه به بازار قیصریه رسید
    شکوه و هیبت نقش جهان ترک برداشت

    خبررسید هراسان به گوش مسجد شاه
    صلات ظهر صدای اذان ترک برداشت

    خبر چه بود که بغض غلیظ قلیان ها
    شکست و خنده ی شاه جوان ترک برداشت

    خبر دروغ نبود و درست بود و درشت
    چنان که آینه ی آسمان ترک برداشت :

    سی و سه پل وسط خاک ها و آجرها
    به یاد تشنگی اصفهان ترک برداشت ....

    نوشته شده توسط در تاریخ: 30/6/1390 - 15:25 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • شمشیر و جغرافیا (پیش‌نویس)

    این شعری تازه است درباره‌ی جغرافیای سیاسی و فرهنگی این منطقه. به همین دلیل، برایم اهمیتی ویژه دارد و دوست دارم که تا حدّ ممکن در اصلاح و بهسازی آن بکوشم. شعر از لحظه‌ی سرایش، طی پنج مرحله بازنویسی ـ که شرح آن خود دفتری خواهد شد ـ تغییرات بسیاری کرده تا به وضع موجود رسیده‌ است. در این میان از نظرهای یکی دو تن از دوستان هم بهره گرفته‌ام.

    از عزیزان خواهشمندم که سرافرازم کنند و نظرهایشان در مورد بیتهای مختلف شعر با قید شماره بیت ارائه کنند. البته خود نیز در انتهای شعر، در مورد هر بیت گزینه‌های مختلف و یا مشکلاتی را که هنوز در کار است، یادداشت کرده‌ام. در این موارد هم پیشنهادهای شما برایم راهگشا خواهد بود.

    این یادآوری هم بد نیست که شعر هنوز در مرحله‌ی اصلاح است و شکل نهایی خود را نیافته است. بنابراین هنوز برای انتشار آماده نیست، هرچند نسخه‌ی فعلی آن که در اختیار بعضی دوستان گذاشته بودم، به لطف آنان در بعضی نشریات منتشر شده است. 

    1. بادی وزید و دشت سترون درست شد

        برقی جهید و آتش خرمن درست شد

    2. شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید

        این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

    3. یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم‌

        یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد

     4. یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی‌

        یک سو من ایستادم و دشمن درست شد

    5. القصه از مصالح دیوار دیگران‌

        یک خاکریز بین تو و من درست شد

    6. بین تمام مردم دنیا گل و چمن‌

        بین من و تو آتش و آهن درست شد

    7. یک سو همه سپهبد و ارتشبد آمدند

        یک سو همه دگرمن و تورَن درست شد

    8. آن طاقهای گنبدی لاجوردگون‌

        در هم شکست و سنگ فلاخن درست شد

    9. آن حوضهای کاشی گلدار باستان‌

        چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد

    10. آن حله‌های بافته از تار و پود جان‌

         بندی که می‌نشست به گردن درست شد

    11. آن لوح‌های گچ‌بری رو به آفتاب‌

         سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب‌

         سنگی به قبر مردم کدکن درست شد

     

    12. سازی بزن که دیر زمانی است نغمه‌ها

         در دستگاه ما و تو شیون درست شد

    13. دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ

          شاید پلی برای رسیدن‌، درست شد

     

    14. شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان‌

          با کاروان حلّه بیاید به سیستان‌

    ‌15. وقت وصال یار دبستانی آمده است

         بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان‌

    16. سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر

         «بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان‌»

    17. ما شاخه‌های سرکش سیبیم عین هم‌

         باری دگر شکوفه بیاریم توأمان‌

    18. با هم بیفکنیم دو تا سیب سرخ را

         در حوضهای کاشی گلدار باستان‌

    19. بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم

         از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران

    20. تیر و کمان به دست من و توست، هموطن

         لفظ دری بیاور و بگذار در کمان‌

     

    یادداشتها را در «ادامه‌ی مطلب» بخوانید. نظرهای دوستان را در این موارد خواهانم.

    1. گزینه‌ی دیگر: «خشکید رود و دشت سترون درست شد / لرزید کوه و سنگ فلاخن درست شد» من این مصراع دوم را بیشتر می‌پسندم، ولی مشکل این است که «سنگ فلاخن» در بیت 8 استفاده شده است. در این صورت یا باید بیت 8 حذف شود و یا بدنامی تکرار قافیه را بپذیریم.»

    2. می‌تواند باشد «یعنی برای ما و تو...»

    3 و 4. این دو بیت می‌تواند به بعد از بیت 6 برود. در آن صورت با آن «یک‌سو»ی بیت 7 هماهنگ می‌شود، ولی عیبش این است که بیت 5 خیلی بدون مقدمه می‌آید. به نظرم باید اول اتفاقاتی بیفتد و بعد خاکریز درست شود. اینجا البته بدنامی تکرار قافیه را داریم، ولی به نظرم طبیعی است و ناشی از تکراری که به طور منطقی در کلام روی داده است. در این تکرار تعمدی داشتم، تا نوعی تساوی را ترسیم کنم.

    5. اگر بیتهای 2 و 3 به به پایین بروند، مصراع اول چنین خواهد بود: «یعنی که از مصالح دیوار دیگران»

    7. دگرمن و تورَن از مناصب نظامی افغانستان است.

    8. اگر مصراع دوم مطلع غزل نسخه‌ی دارای قافیه‌ی «سنگ فلاخن» انتخاب شود، این بیت را باید عوض کرد یا حذف. 

    9. مصراع دوم می‌تواند چنین هم باشد «چاهی به کشتن دو تهمتن درست شد». البته در مجموع مصراع دوم به دلم نچسپیده است و بیت را به خاطر مصراع اول آن حفظ کرده‌ام. نظر دوستان چیست؟

    10. باز هم مصراع دوم را نمی‌پسندم و در حذف یا نگه‌‌داشتن این بیت در تردید هستم. فقط به خاطر مصراع اول نگاهش داشته‌ام.

    11. این بیت یک ساختار متفاوت دارد، یعنی دارای سه مصراع است. این ساختار را پیشتر در بیتی از یک غزل علی‌رضا بدیع دیدم و پسندیدم.

    16. مصراع دوم از نیمایوشیج است، از شعر «ققنوس». به همین مناسبت در نگارش اول، مصراع اول را چنین نوشته بودم: «ققنوس پیر، باز در آتش جوان شود» ولی به پیشنهاد دوستی آن را عوض کردم.

    17. مصراع اول، دقیقاً از غزلی دیگر از خودم گرفته شده است. به نوعی خواسته‌ام آن غزل را هم برای کسانی که آن را خوانده‌اند، فرایاد آورد. نوعی پیوند میان دو شعر. ولی نمی‌دانم خوب از کار درآمده است، یا نه.

    18. دوستی با «بیفکنیم» موافق نبود و دوستی دیگر «دو سبد سیب سرخ» را پیشنهاد می‌کرد. حاصل این دو نظر می‌توان مصراع اول را چنین بسازد: «با من بریز، این دو سبد سیب سرخ را» ولی «این» آن به نظرم جالب نیست.

    19 و 20. در بیت 19 گزینه‌ی دیگر «خانقاه قونیه» است. به هر حال در این دو بیت خواسته‌ام به داستان آرش کمانگیر و تعیین مرز با پرتاب تیر اشاره‌کنم و این که مرزهای ما با زبان فارسی مشخص می‌شود. ولی نمی‌دانم که بیتها این را می‌رساند یا وضوح بیشتری به کار است. اگر وضوح لازم باشد، باید کلمه‌ی «مرز» به تصریح بیاید. با این ملاحظه یک گزینه‌ی دیگر (و در واقع صورت اولیه‌ی این دو بیت) چنین است:

        تیر و کمان به دست من و توست، هموطن

        یک مرز تازه منتظر ماست، پهلوان!

        بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم

        لفظ دری بیاور و بگذار در کمان

    نوشته شده توسط در تاریخ: 28/6/1390 - 23:46 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • بهار اومد

     

    برای برادرم  م . م .م  واندوه بزرگش در این روز ها...

     

    بهار اومد گل بابونه اومد

    شقایق با دل دیوونه اومد

    به غیر تو که پیش یاس و نرگس

    نبودی .... هرکه دیدم خونه اومد

     

     

    نوشته شده توسط در تاریخ: 15/1/1390 - 18:15 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • آری خودم دیدم قیامت راست بود اما...

     

    آنگاه چشمم خسته شد، در گور خوابیدم

    بر فرشِ تارش مار و پودش مور خوابیدم

     

    من، سنگ سرگردان، عجین با آهن و سیمان

    در خاک مثل وصله ای ناجور خوابیدم

     

    پلکی زدم باری، نه موری بود و نه ماری

    مابین نار و نور و دیو و حور خوابیدم

     

    معلوم شد دستی شراب انداخته ست از من

    در خمره ای انگار با انگور خوابیدم

     

    آری خودم دیدم قیامت راست بود اما

    من خسته بودم، بی خیال صور... خوابیدم!

     

    نوشته شده توسط در تاریخ: 8/1/1390 - 13:9 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • بهار بیدل

    یادداشتی کوتاه درباره بهار در شعر بیدل و کاربردهای خاص این کلمه در شعر او نوشته‌ام که آن را می‌توانید در پایگاه انترنتی کابل‌ ناتهـ بخوانید.

    نوشته شده توسط در تاریخ: 6/1/1390 - 0:55 ق.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • آخرین نامه

    این آخرین نامه

     

    از آخرین کسی است

    که برای تو می نویسد

     

    نمی گویم به شهر ما بیا

    که حتی سایه های درختان

    سبزند

    و زیستن روان تر از آب

    سرایت کرده به سنگ

     

    اما هستند،درختانی که

    طبق عادت

    شکوفه می کنند

     

    نمی گویم

    ماشین های شهرم

    هر صبح

    روشن می شوند

    که اولین مسافر تو باشی

    نه

    حتی کم اند اتوبوس های صد تومانی

    که آزدای را به دماوند می آورند

     

    و از این همه مسافر

    که از دهان مترو بیرون می زند

    یکی شان تو نیستی

    یکی شان بهار نیست .

     

    نمی گویم

    در ها 

     به امید دیدارت باز می شوند

    اما در های بسته امیدوارترند !

     

    همین چند خبر کافی است

    تا هوای شهرم را داشته باشی ...

     

     

     

    نوشته شده توسط در تاریخ: 1/1/1390 - 9:31 ق.ظ | موضوع : ادب و هنر |


  • برخیز که می‌رود زمستان

    نمي‌دانم چه سري است در اين سعدي كه آدم تا به بهار فكر مي‌كند، ياد گلستان و بوستان و غزليات او مي‌افتد. امشب كه باز همين‌طور ورق مي‌زدم كلياتش را، جابه‌جا حال و هواي بهار بود و عشق و شور زندگي. و اين‌طورها بود كه ديدم فعلا نمي‌توانم از سعدي عبور كنم:

     

    برخیز که می‌رود زمستان/ بگشای در سرای بستان
    نارنج و بنفشه بر طبق نه/ منقل بگذار در شبستان
    وین پرده بگوی تا به یک بار / زحمت ببرد ز پیش ایوان
    برخیز که باد صبح نوروز/ در باغچه می‌کند گل افشان
    خاموشی بلبلان مشتاق/ در موسم گل ندارد امکان
    آواز دهل نهان نماند/ در زیر گلیم و عشق پنهان
    بوی گل بامداد نوروز/ و آواز خوش هزاردستان
    بس جامه فروختست و دستار/ بس خانه که سوختست و دکان
    ما را سر دوست بر کنارست / آنک سر دشمنان و سندان
    چشمی که به دوست برکند دوست / بر هم ننهد ز تیرباران
    سعدی چو به میوه می‌رسد دست / سهلست جفای بوستانبان

    نوشته شده توسط در تاریخ: 28/12/1389 - 23:55 ب.ظ | موضوع : ادب و هنر |


پست های بیشتر صفحه بعدی »